امشب میخواهم از تو بنویسم !

میخواهم مسئولیت دوست داشتنت را قبول کنم !

قبول میکنم که در تمام این سالها دوستت داشتم اما از تو ننوشتم ، 

دوستت داشتم و انتخاب کردم که تنها بمانم اما به تو فکر نکردم ..

هیچ وقت به عشقت ، به لبخندت احساس مالکیت نداشتم

میدانم که به احمقانه ترین شیوه ، در عشق هم سعی دارم منطقی باشم !

من امشب اعتراف میکنم ..

اعتراف میکنم چون میدانستم به تو نمیرسم ، ازدوست داشتنت دست کشیدم ، 

اعتراف میکنم آنقدر دوستت داشتم که کسی را به زندگیم راه ندادم و آنقدر منطقی بودم که سراسر احساسم را قفل و زنجیر کردم 

و تو هیچ وقت نخواهی فهمید فشار ماندن بین این شدت دوست داشتن و منطقی بودن ها را !

امشب که به سیم آخر زده ام بگذار این را هم برایت بگویم ، 

بگویم که هیچ کس به اندازه ی من تو را دوست ندارد و نخواهد داشت

قبل از اینکه تو، حتی به چشم های خودت هم بیایی من تو را دیدم ، تو را دوستت داشتم ؛ 

من دوستت داشتم درست از همان وقتی که تو فکرش را هم نمیتوانی بکنی 

بگذار همه بفهمند که چقدر ترسویم 

من آنقدر میترسیدم از شبی که مجبور شوم تو را به کسی دیگر ببخشم که خودم از لذت داشتنت دست کشیدم

من آنقدر تفاوت هایمان را شمردم که دوست داشتنم را زنده زنده به داخل گور جسمم دفن کردم

بگذار بگویم که هنوز چیزی از تو در من جا مانده

که چیزی از تو در من نفس میکشد که با دیدن هر لبخندت شروع به تکان خوردن و بالا و پایین پریدن میکند

و اما تو در من نه تمام میشوی و نه کامل !

و گاهی آدمها محکومند به پذیرفتن هر چند تلخ هر چند دلگیر 

همیشه خواستن توانستن نیست 

و همیشه " آنطور نمیشود که ما فکرش میکنیم " ..

 

 

++ حسود نیستم اما..."حرف هایم را بگذار پای علاقه ی شدیدی که به تو دارم " گرم مباد دستی که دستان تو را بعد از من خواهد گرفت ..

 

++ظلم یعنی ؛ " تقدیرِ " آدمایی که سهم هم نبودن، اما خیلی اتفاقی به هم بر خوردن، تا با یه دنیا حسرت، اسم همدیگه رو به گور ببرن ..

 

موسیقی تراپی : آهنگ زیبایی از علیرضا قربانی