دوست داشتن مثل تاب بازی میمونه

وقتی نشستی روی تاب زندگیت و داری با خاطره های زیر پات و گذشته مث خاک بازی میکنی 

یکی پیدا شه که مث کوه پشتت وایسه و آروم آروم هولت بده

هولت بده که بری تا آسمون ، که اوج بگیری

در عینی که مطمئنی یکی پشتت هست ، یکی هواتو داره ، یکی از اوج گرفتن تو داره هیجان میگیره، ذوق میکنه

یکی که به هیچ قیمتی حاضر نشی با ی آدم دیگه عوضش کنی

بری

بری

بری

بالاتر ....

خاطره های تلخ گذشته ات اون ته، 

اون پایین گم شن و تو ته دلت غنج بره از این همه خوشی

یکی که هر بار برمیگردی پشت سرتو نگاه میکنی با چشماش بهت اطمینان بده نگران نباش من هستم ...


نویسنده : ناشناس 


++ پاییز جان ، فصلِ زردِ من ! مبادا دلت بگیرد از این که کسی نمیخواهد زودتر سر برسی مبادا قهر کنی و با لجبازی بگویی که قصدِ آمدن نداری ! آخر اگر تو نیایی، این آدمها رفتن هایِشان، دلتنگی هایِشان‌ و بغض های نشئت گرفته از حالِ بدشان را گردنِ چه کسی بیندازند ؟


بی ربط نوشت :  امروز صبح رفته بودم یه سری خرید انجام بدم مهمترینش باتری نیم قلم بود که واسه ماوس می خواستم که هی قطع و وصل میشد و می رفت رو اعصابم و اصلا عادت به کار کردن با صفحه تاچ لپ تاپ ندارم و حتما باید ماوس باشه که بتونم با سیستم کا رکنم .. خلاصه رفتم باتری بخرم در حین رفتن از خیابون چشمم افتاد به یه عالمه کتاب که بسته بندی شده گذاشته بودند کنار سطل زباله ی خیابون .. یعنی حتی به خودشون زحمت ندادند ببرند بدند به بازیافت .. خلاصه پیاده شدم و یه ذره کتابها رو ورنداز کردم .. توی یه جعبه بودند و به طرز ناشیانه ای بندپیچی شده بودند و جعبه در دو متری سطل زباله ی فلزی کنار خبابون بود .. کتابهای فوق العاده ای بود یه تعدادی کتاب شعرهای خاص و نایاب .. قشنگ معلوم بود طرف خیلی عاشقانه می خونده و می فهمیده .. یه سری کتاب آمادگی کنکور بود یه سری مجله دانستنیها و کره زمین .. و یه سری کتاب تست .. همه کتابها رو برداشتم و گذاشتم صندوق عقب ماشین و همه رو اوردم خونه و خیلی با عزت و احترام آوردمشون تو و پاکشون کردم و جاهایی که نیاز به تعمیر داشت رو چسب کاری کردم و تر و تمیز کردم و اونایی که مال کنکور و تست بود و به دردم نمی خورد رو گذاشتم ببرم به کتابخونه یه مدرسه اهدا کنم و بقیه رو به جمع کتابهای کتابخونه ام اضافه کردم تا سره فرصت و کم کم بخونمشون یکی رو الان دست گرفتم و شروع کردم .. من آدم خوش شانسی نیستم هیچ وقت تو هیچ قرعه کشی ای برنده نشدم .. یعنی هیچی .. هیچ وقت یه شانس قابل توجه نیاوردم بگم وااای چه شانسی ..ولی امروز برای اولین بار حس خوش شانس ترین آدم روی زمین رو داشتم .. دلم می سوزه که تو خونه ی مردم سرزمین کهنسال من جای قلیون تو دکوری و بهترین جای خونه است ولی هیچ جایی واسه 20 تا دونه کتاب ندارند .. 


++دوستی یعنی دردش را نگفته درکش کنیم .. 


++ امروز و امشب آخرین جمعه تابستون بود ، کم کم باید به پاییز خوش آمد بگیم ..