چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم

توی خیابان با هم روبرو می شویم..

تو از روبرو می آیی ..

هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای...

قدم هایم آهسته تر می شود...

به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!

درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد...

و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم..

هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای...

تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم...

می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!

می دانم به چه فکر می کنی!

من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!

چقدر دیر کرده ای!

چقدر دیر ایستاده ام!

چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم

قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم...

تو اما هنوز ایستاده ای...

خداحافظی‌ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشت‌ها بدترند..

حضور عینی انسان نمی‌تواند با سایه‌ درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند!

 

آدم‌کش کور ( مارگارت آتوود )

 
++ بعد از ماه ها دست از پا درازتر آمدی و انتظار داری همه چیز مثل سابق دست نخورده مانده باشد؟! انتظار داری جاده را با شوقی عاشقانه گل بکارم برایت و در انتظار‌ آمدنت ساعت ها چشم به در بدوزم؟ نه جانم .. حتی خانه را هم چند ماهی به حال خودش رها کنی و کلید لای قفلش نیندازی خاک مینشیند روی در و دیوارش .. حالا دل که جای خود دارد ، سرد و گرم میشود .. ترک برمیدارد و بی هوا میشکند ، دیر آمدی جانم ، دیگر هیچ چیزِ حوالی این زن، آن رنگ و بوی سابق را ندارد! ( مهسا ولیپور
 
آهنگ پیشنهادی : آهنگ پناه از سامان جلیلی