الان اگه پنج سالَم بود آرزو میکردم موهام مثِ آنشرلی قرمز باشه و تو یه دشتِ سرسبز زندگی کنم 

اگه هشت سالَم بود آرزو میکردم قَدَم کوتاه باشه تا مثِ پریسا بتونم میزِ اول بشینم ،

شایدَم آرزو میکردم مامان هر روز صبح ساندویچِ الویه برام درست کنه و گوجه سبزایی که واسه زنگِ تفریحَم میذاره نمک بزنه!

اگه دَه سالم بود آرزو میکردم عروسیِ خاله از همه قشنگتر برقصَمٌ دامن لباسم چین چینی باشه!

اگه پونزده سالم بود آرزو میکردم مامان اجازه بده گوشه ی فِر خورده ی ابروهامو با قیچی کوتاه کنمٌ وقتی میخوام برم بیرون رٌژِ لب بزنم!

اگه هیجدَه سالم بود آرزو میکردم تویِ دانشگاهِ مورد علاقه و رشته ی مورد علاقَم قبول بشم !

همه ی ما همینیم ،

تو هر سنی با هر شخصیتی آرزوهایِ متفاوتی داریم ،

آرزوهایی که گاهی برای دیگران قابلِ درک نیست و مسخره بنظر میرسه،

اما مهم نیست ،

مهم اینه که من هنوزم آرزو دارم موهامو قرمز کنم و یه پیراهنِ چین دارِ یاسی داشته باشم !

اصن مهم اینه که آرزویی باشه 

انگیزه ای باشه 

فرصتی باشه ....



نازنین عابدین پور

 

++ مهمترین چیز در زندگی اینه که باور کنیم تا وقتی زنده‌ایم اصلاً دیر نیست.. (جان میباری)

 

++ بعضی مواقع فکر میکنم اونقدر دارم برای زندگی میجنگم که وقتی برای زندگی کردن ندارم.. (ژان مارک ولی)

 

++ اگر فرصت و شانس در نزد٬ یک در جدید بسازید.. (میلتون بِرِل)

 

++ حتی سوالات کتاب تست کنکورت عاشق که باشی بیت های محشری دارد ...(بهمن صباغ زاده)

 

++اولین ماجرای عشقی‌ای که در این جهان باید آن‌را به کمال برسانیم، رابطه با خودمان است. تنها پس از موفقیت در این رابطه است که می‌توانیم به دیگران عشق بورزیم..(ناتانیل براندن)

 

++وقتی کسی به تو میگوید که هیچ نکته مثبتی درتو نمیبیند، او را در آغوش بگیر و بگو: زندگی برای نابینایان، سخت است​!!

 

++ متن یک نامه خودکشی بجا مانده از دهه 1970: "به سمت پل میروم، اگر در مسیر حتی یک نفر به من لبخند بزند نخواهم پرید."​ 

 

من نوشت : امروز کنکور بود و تصاویر یکی از حوزه های امتحانی داشت به طور مستقیم از شبکه خبر در یک قاب کوچک گوشه صفحه پخش میشد .. نمی دونم چرا یهو یاده کنکور خودم افتادم ، روز قبل از کنکور باید می رفتیم دانشگاه علوم پایه کارت ورود به جلسه می گرفتیم مثل الان اینترنتی نبود .. من و افسانه دوتایی رفتیم که کارت بگیریم همین موقع ها بود هوا گرم بود و من به شدت گرمازده شدم و دقیقا شب کنکور کارم به بیمارستان و سرم کشید و تا صبح نتونستم بخوابم .. پدرم هر چه اصرار کرد که من می رسونمت گفتم نه من با افسانه قرار دارم .. این شاید اولین بار تو عمرم بود که داشتم می رفتم سره یه قرار سرنوشت ساز .. قرار شد صبح زود داداش افسانه ما رو برسونه به حوزه آزمون .. صبح زد و ماشینش روشن نشد دیگه نمی شد برگردیم خونه ی ما و با پدر من بریم پس یه آژانس گرفتیم و رفتیم سره امتحان .. سالها بعد زمانی که دانشجوی ارشد بودم برادر افسانه تو دریا غرق شد و باعث شد که خاطره روز کنکور من یه جورایی با برادر مرحومش گره بخوره .. بعد از امتحان دیدم مامان و بابا دلشون طاقت نیاورده و اومدن سره حوزه و تو اون شلوغی کلی واسم دست تکون دادن و فریاد کشیدن تا تونستم ببینمشون .. الان بعضی اوقات دلم واسه اون روزها تنگ میشه واسه اتاقم که پره از کاغذ چک نویس کاهی بود و کسی جرات نمی کرد حتی جابه جاشون کنه چون قیامت به پا می کردم انگار تو اون بی نظمی یه نظمی تو ذهن من بود که وقتی مرتب میشد انگار همه چی از دست می رفت .. بعدها وقتی بزرگتر شدم وقتی از هفت خوان رد شدم و آزمون استخدامی قبول شدم و دوبار دیگه هم تو کنکور قبول شدم تازه فهمیدم که همه راههای خوشبختی از دانشگاه رد نمیشه و برای شاد بودن و خوشحال و خوشبخت بودن یه عالمه راه دیگه هم هست ، تازه فهمیدم جایی که درس میخونی مهم نیست چقدر و چه جوری درس می خونی خیلی مهم تره .. فهمیدم کسی به مدرک تحصیلی آدم کار نداره به تخصص و مهارت آدم کار دارند ، فهمیدم عمر خیلی کوتاهتر از اون چیزیه که فکرش رو می کنیم پس زیبا زندگی کنیم :))))

 

آهنگ پیشنهادی : آهنگ زیبای صبر ندارم از مسعود امامی ( عنوان از آهنگ گرفته شده است)