سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. 

سی و چند سالگی یک زن یعنی جمعِ دلفریبی و شیطنت ضربدر وقار و متانت..

زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید،

لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود،

خرامیدنش و گام‌های شمرده شمرده‌اش را..

 زن سی و چند ساله تازه اول پختگی‌ست،

سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان.

شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت می‌وزد،

شبیه صدای دل‌انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز می‌کند..

زن سی و چند ساله مخدری‌ست که زندگی را سر حال می‌آورد..

زن سی و چندساله یک نقاشی بی‌نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد..

 

ایلیا

 

++ داغ تو را از همه داراترم ، درد تو را از همه درویش‌تر !! هیچ نریزد به جز از نام تو ، بر رگ من گر بزنی نیشتر...(قیصر امین پور)

 

++ در گلستان می‌گذشتم صبحدم ، بوی یارم در مشام افتاد باز ، در سر سودای زلفش شد دلم ، مرغ صحرایی به دام افتاد باز ..(عراقی) 

 

++ مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می‌کنند، بلکه مهم این است که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت قلب‌مان، خویشتن را چگونه داوری می‌کنیم...(نادر ابراهیمی) 

 

من نوشت : یه همکار داریم که تازه دو ماهه اومده تو اتاق ما و با من و زهرا و ق شدیم چهار نفر .. سی امین سال کارشه یعنی چند ماه دیگه بازنشست میشه ، من موندم این کجا بوده که هیچی بلد نیست البته شاید با آدم وسواسی و ریزه گیری مثل من کار نکرده بوده .. تقریبا هر کاری رو بهش ارجاع میدم به بدترین وجه ممکن انجام میده و همه رو نصفه و نیمه رها می کنه .. چند روز قبل رفت رو اعصابم و با اینکه می دونم احترام سن و سابقه و موی سفید واجبه ولی دیگه نتونستم هیچی بهش نگم و توی جمع یه تذکر حسابی بهش دادم و از اونجاییکه صدای اینجانب بسیار بلند می باشد به شدت بهش برخورد .. زهرا و ق هم در امتداد حرفهای من مستنداتی ارائه کردن که کاری که بهش محول شده هنوز کامل انجام نشده و به شدت هیزم تو آتیش من ریختن ..خلاصه الان سه روزه حسابی با ما چپه .. زهرا هم که با چشم و ابروش امروز هی به این اشاره می کرد و هی ریز ریز می خندید .. هی الکی هم وسط کار با صدای بلند می گفت خدا قوت پهلوان من هی خنده ام می گرفت واسه حفظ شدن جذبه جلوی خودمو می گرفتم که نخندم .. خدا خدا می کنم این چند ماه تموم شه این عنصر تلاش و پشتکار بازنشست شه (خدایا صبر) 

 

رو کم کنی : زهرا معمولا تا نصفه های راه با من میاد امروز داشتیم تو ماشین در مورد اون همکار که تو من نوشت قبلی براتون گفتم حرف می زدیم ، ق هم مریض بود نیومده بود و کلی از کارهای ق و خانوم محترمه رو ما انجام دادیم دیگه دلم حسابی پر بود از بس هر چی بهش میگم همه رو یا نصفه متوجه میشه یا اصلا متوجه نمیشه 0_0  خلاصه داشتیم حرف میزدیم و اصلا توجهم به ماشین های کناری نبود که دیدم زهرا بهم میگه یه ماشین هی داره با ما میاد دو تا پسر جوون توش هستن .. من می دیدم هی یه پراید می پیچه جلوم ولی چون همه حواسم به حرف زدن در مورد اون موضوع بود اصلا توجهی بهش نمی کردم .. یه لحظه روم رو برگردوندم که ببینم زهرا چی میگه دیدم دو تا پسر خیلی جوون در حد 19 - 20 ساله لاغر مردنی .. نیش تا بناگوش باز و داشتن به زهرا نگاه می کردن و یه چیزی می گفتن و می خندیدن .. خلاصه من که برگشتم دیدم همچنان نیششون بازه و دارن می خندن .. گفتم ول کن زهرا اینا معلوم نیست چی مصرف کردن دارن برای خودشون می خندن با ما نیستن .. چراغ سبز شد راه افتادیم .. من رفتم راست اینا پیچیدن جلوم رفتم چپ اینا اومدن جلوم .. خلاصه دیدم طفلکی زهرا راست می گه اینا دارن حسابی مرض می ریزن .. نمره شونم تهران بود 77 .. یعنی مادر نزاییده یه تهرانی پاشه بیاد شهر ما واسه ما مزاحمت ایجاد کنه .. کل شهر مثل کف دستمه .. به خیال خودشون ما خانوم هستیم دارن اذیتمون می کنن .. یه کم مهارت رانندگیم رو به رخشون کشیدم و از آشنا نبودنشون به شهر و چاله چوله های خیابون تا تونستم حواله ناکجا آبادشون کردم .. از اون طرف هم زهرا زنگ زد به شوهرش که پلیس هستن ایشون .. شماره ماشین رو براش عکس گرفتیم فرستادیم حرکات نمایشی رو هم همه رو فیلم گرفتیم .. یعنی یه پدری من از اینا در بیارم اسم رشت بیاد کهیر بزنن ... دارم براتون بچه پررو ها .. 

 

فینال آسیا : شنبه به نظرتون قهرمان آسیا می شیم یا نه .. من که بهشون امیدوارم :))))) 

 

آهنگ پیشنهادی : آهنگ حوالی پاییز از سینا سرلک