سیلاک

**در زبان گیلکی سیلاک یعنی باران شدید **

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

شاید باورت نشه

شازده کوچولو گفت :

شاید باورت نشه 

گل با تعجب پرسید :

چیو !؟ 

شازده کوچولو گفت :

اینکه میشه بعضی شبا نخوابید

و تا صبح به تو فکر کرد

پ ن : دقیقا نمی دونم چند بار شازده کوچولو رو خوندم الانم روی میزمه و هر از چند گاهی چند صفحه اش رو می خونم و هر بار یه چیز قشنگ ازش پیدا می کنم !

ت ن : به شدت این متن رو دوست دارم :)

  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • جمعه ۲۸ اسفند ۹۴

    ما "سواد رابطه" نداریم

    اغلب ما "سواد رابطه" نداریم ...

    بلد نیستیم بفهمیم دنیای آدمها با هم فرق دارد!

    توقع داریم کسی که با ماست خود ما باشد 

    حتی حاضر نیستیم به نیازها, خواسته ها و علایق او توجه کنیم

    غرور خودمان را بسیار دوست داریم!

    اما توقع داریم او غرور و نیاز و توقع نداشته باشد!

    و درکش سخت است برای ما

    که او دنیایی دارد که خودش ساخته و آن را صرفا با ما به اشتراک گذاشته...

    نه اینکه بخواهد بر اساس خواسته ی ما دنیای تازه ای بسازد.

    ما بلد نیستیم کنار هم باشیم.

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • پنجشنبه ۲۷ اسفند ۹۴

    هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر..

    یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخواب....

    پرسیدم چرا؟

    گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت 2 تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت 7 صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.

    با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت 2 میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم...

    سالها از اون روز گذشت، ساعت 1:45 شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم.

    دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست.

    برای بقای دوستیم 1 سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم...

    همینطور که داشتم فک میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده 2:15 شب...

    داشتم فک میکردم چجوری 30 دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.

    گوشیمو برداشتم دیدم میگه که "حالم خوب نیست"

    گفتم چرا؟ چی شده؟ 

    گفت "دلم شکسته" و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.

    همون  بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده...

    تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم...

    چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم.

    نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت

    "خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم"

    اینو که گفت به خودم اومدم...

    یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت 2 هیچ تصمیمی نگیر.

    گریه کردم...

    براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی.

    ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره.

    هیچی نگفت...

    یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...

    ولی بعده به هفته،

    کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه،

    یه هفته دیگه گذشت...

    دیگه حتی سلام هم نمیکرد.

    فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.

    هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگا میکرده

    الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده...

    از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم.

    از طرف خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم.

    یه چیزی هم یاد گرفتم...

    بعد از ساعت 2 شب... هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن...

    از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم...

    ساعت 2 شب اینکار رو میکنم...

    نویسنده : ناشناس

  • ۷ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • چهارشنبه ۲۶ اسفند ۹۴

    نتیجه

    نتیجه ی کارهای خوبت همیشه به خودت بر می گرده :)

  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • جمعه ۲۱ اسفند ۹۴

    یکی باید مرا بخواند

    یکی باید مرا بخواند

    از فراسوی زمان

    از لا مکان!

    از جایی آن طرف اتمسفر...

    وقتی تو...

    صدایم نمیزنی ببین چه خیالاتی به سرم میزند!

    وقتی تو ...

    نوک انگشتت را هم به هوایم نمیسپاری!

    آن وقت من ...

    در ناکجا دنبال چه چیزها که نمیگردم!


    حامد نیازی 


  • ۱۲ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • سیلاک
    • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

    آنتوان دو سنت اگزوپری

    این متن را حتما بخوانید !!!

    هواپیماهای انگلیسی به سمت هدفهای آلمانی حمله کردند. ضدهوایی ها آسمان را به آتش کشیدند. نبرد سختی میان زمین و آسمان به پاشد. در کشاکش درگیری گلوله های پدافند، یکی از هواپیماها را هدف گرفت.

     هواپیما در حال سقوط بود درحالی که نشانه ای از خروج خلبان دیده نمیشد. هواپیما به میان دریا سقوط کرد و در ژرفای آبها غرق شد...


    اینجا رادیو ارتش آلمان، من ...... گزارش امروز جنگ را به سمعِ ملتِ آلمان می رسانم.ساعاتی پیش هواپیماهای ارتش انگلستان مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و تعداد ...... فروند از هواپیماهای انگلیسی توسط پدافند خودی منهدم شدند.


     لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها........"افسرجوانی که گزارشگر این اخبار بود ناگهان سکوت کرد. مردمی که صدای رادیو را می شنیدند با سکوت گزارشگر کنجکاو شدند لحظاتی بعد صدای هق هقِ گریهٔ گزارشگر شنیده میشد.  همه می پرسیدند چه اتفاقی افتاده....... ناگهان همه گوش به زنگ رادیو شدند تا علت سکوت وگریه گزارشگر را بفهمند......


    لحظاتی بعد گزارشگر ادامه داد: "..... خلبان یکی از این هواپیماها،

     آنتوان دو سنت اگزوپری ، نویسنده شهیر فرانسوی و خالق داستان "شازده کوچولو" بود.


    ناگهان آلمان ساکت شد. کسی چیزی نمی گفت. بُهت در چهره ها مشهود بود. بعضی آرام آرام اشک می ریختند. 

    اگزوپری خلبان دشمن بود ولی از هر هموطنی نزدیکتر بود. چیزی فراتر از یک دوست بود. با شازده کوچولو در قلب همه جاگرفته بود. آن روز هیچکس در آلمان خوشحال نبود ، حتی آدولف هیتلر از مرگ اگزوپری متاثر شد.

     پایانی غیرمعمول برای یک داستان نویس جهانی......


    حکایت زندگی آنتوان و اثرش تا ابد در خاطر انسانها باقی خواهد ماند. نویسنده، باید اثرش در اوج زیبایی و تاثیر گذاری سیر کند، تا در طول حیاتِ حتی کوتاهش، همچون اگزوپری جهانی شود.

     این خاصهٔ  ادبیات است که دوست و دشمن را بر مزار ادیبی جهان وطن جمع میکند تا به یاد او اندکی تعمق کنند. اگزوپری متواضع ترین ادیب قرن بیستم بود. ادیبی با روحی پاک و منزه در کنار کودکانی بود که هنوز طعم تلخ گناه را نچشیده بودند و تمام دغدغهٔ  اگزوپری آن بود چیزی به آنها بیاموزد که شاید بتوانند به سبب آن در بزرگسالی نیز پاک بمانند.گروههای نجات نتوانستند هواپیمای اگزوپری را پیدا کنند. کسی نمیدانست چه اتفاقی در آخرین لحظات برای او افتاد.


     چرا از هواپیما خارج نشد. زخمی بود؟ مرده بود؟ 2 سال پیش یک گروه تجسس موفق شد لاشه هواپیمای اگزوپری را در دریا پیدا کند.داستانهای اگزوپری به ویژه شازده کوچولو آنقدر قوی بود که او را در طی حیاتش به نویسنده ای جهانی تبدیل کند. اما شاید مرگ قهرمانانهٔ او اعتبارش را میان اروپاییان بیشتر کرد. 

    کمتر کسی در تاریخ جنگهای بشری در جایگاهی قرار گرفت که اگزوپری پیدا کرد. او برای مردمش و ارتش متفقین یک قهرمان و برای مردم آلمان یک دلاور شد. او در داستانهایش از انسان سخن می گفت. در زمانی که همه فلاسفه و نویسندگان اروپا به جستجوی چیستیِ انسان پرداخته بودند او انسان را از نو تعریف کرد. نمی توان زیست و داستانهای او یا لااقل شازده کوچولو را نخواند. ماجرای تاثیر اعلام مرگ او بر روی مردم شنیدنی است اما عجیبترین قسمت این ماجرا گزارشگر رادیو آلمان بود؛ افسر جوانی که با گریه و هق هق، مرگِ اگزوپری را اعلام کرد مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود...


    روحش شاد و یادش گرامی (به مناسبت ماه مارس و هفتاد و سومین سالگرد انتشار #شازده_کوچولو)

  • ۷ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • سیلاک
    • شنبه ۱۵ اسفند ۹۴

    اسمت چی بود؟؟!!

    فقط یادم میاد تصمیم گرفتم بیام ببینمت!

    پاییز بود؟

    آره..انگار پاییز بود!

    اینجاهاش یکم گنگه توی ذهنم!

    قرارمون همون جای همیشگی بود!

    صندلی رو یکم جا به جا کردم..یه سرفه ی کوتاه و منتظر شدم!

    کافه چی گفت چی میل دارین گفتم هیچی منتظرم..

    شروع کردم بازی کردن با کلمات توی ذهنم!

    معمولا این بازی با اسمت شروع میشه...راستی اسمت!

    اسمت چی بود؟؟!!

  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • پنجشنبه ۱۳ اسفند ۹۴

    بگذارید هواری بزنم

    مشت می کوبم بر در

    پنجه می سایم بر پنجره ها

    من دچار خفقانم خفقان

    من به تنگ آمده ام از همه چیز

    بگذارید هواری بزنم


    ای

    با شما هستم

    این درها را باز کنید

    من به دنبال فضایی می گردم

    لب بامی

    سر کوهی

    دل صحرایی

    که در آنجا نفسی تازه کنم


    آه

    می خواهم فریاد بلندی بکشم

    که صدایم به شما هم برسد

    من به فریاد همانند کسی

    که نیازی به تنفس داد

    مشت می کوبد بر در

    پنجه می ساید بر پنجره ها

    محتاجم


    من هم آوازم را سر خواهم داد

    چاره درد مرا باید این داد کند

    از شما خفته ی چند

    چه کسی می آید با من فریاد کند ؟


    فریدون مشیری
  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • چهارشنبه ۱۲ اسفند ۹۴

    زخم های بی نظیر

    من زخم های بی نظیری به تن دارم 

    اما

    تو مهربان ترینشان بودی

    عمیق ترینشان

    عزیزترین شان 

    بعد از تو آدم ها 

    تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم 

    که هیچ کدامشان 

    به پای تو نرسیدند 

    به قلبم نرسیدند

    بعد از تو آدم ها 

    تنها خراش های کوچکی بودند

    که تو را از یادم ببرند، اما نبردند 

    تو بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی 

    و هر بار 

    عزیزتر از پیش

    هر بار عمیق تر ...

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • سه شنبه ۱۱ اسفند ۹۴

    جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست...

    گفتی چه خبر؟

    گفتم و هرگز نشنیدی

    جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست...


    امیدصباغ نو 


  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • جمعه ۷ اسفند ۹۴

    من تمام آنها هستم...

    همان چوب دارچینی 

    که لحظه آخر

    درون چای می اندازی...

    همان عکسی که در لپ تاپت

    پنهان میکنی ولی دور نمیریزی...

    پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای اما

    نمیتوانی از پوشیدنش منصرف بشوی...

    من تمام انها هستم...

    نخواستنی هایی که ناگهان

    نمیتوانی از دوست داشتنشان صرف نظر کنی ...!


    عادل دانتیسم
  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • پنجشنبه ۶ اسفند ۹۴