سیلاک

**در زبان گیلکی سیلاک یعنی باران شدید **

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

فرض یگیر ...

اولین بار که کلمه ی فرض را یاد گرفتم اول ابتدایی بود ، خانم معلم مان می گفت فرض کنید دو تا سیب دارید ، یکی اش را میخورید ، حالا چندتا سیب باقی مانده ؟ آنقدر این کلمه برایم نامانوس و عجیب بود که نمیدانی، فرض؟ فرض بگیرم که دو تا سیب دارم ؟ چطور فرض بگیرم؟ فرض را از کجا باید بگیرم؟


یکبار از خانوم معلم مان پرسیدم ، خانوم ما نمیدانیم چطور و از کجا فرض بگیریم . خانوم معلم مان خیلی خوشگل بود ، چهره ای دقیق از او در ذهن ندارم اما یادم می آید چشمانی روشن داشت ، سفید و بور بود و مهربان خندید و گفت: پسرم فرض را از جایی نمیگیرند ، فرض گرفتن یعنی خیال کردن ،یعنی فکر کنی که چیزی را داری در حالی که واقعن نداری اش ، مثل همین سیب،فرض یعنی این ، یعنی خیال کنی که سیب داری ، هرچند که سیبی اینجا نیست.

حالا بیست سال گذشته است و من این روزها تنها کاری که بلدم به خوبی انجامش دهم فرض کردن است. وقتی میخواهم بروم خرید فرض میکنم تو کنار من نشسته ای و با کنترل ضبط طبق معمول درگیری برای پیدا کردن آهنگ مورد علاقه ات.

وقتی فیلم میبینم فرض میکنم تو همینجایی و مثل همیشه با همان عجول بودن شیرینت ، دلت میخواهد زودتر بدانی که بالاخره ته فیلم چه میشود.

فرض میکنم وقتی که بنزین زدم طبق معمول تو پول را از کیف پول به من بدهی و مثل همیشه عشق حساب و کتاب داشته باشی.

فرض میکنم که قبل اینکه بخواهم از ماشین پیاده شوم برگردم سمت تو و دستی به عادت لای موهایم بکشی و یقه ام را صاف و شق و رق کنی و بعد اجازه ی رفتن صادر کنی.

فرض میکنم هستی و موقعی که پشت ترافیک اعصابم بهم میریزد مثل همان موقع ها برایم شعر میخوانی و کم کم مجاب میشوم که باباجان ترافیک آنقدر ها هم بد نیست.

خانم معلم نمیدانم کجایی ، اما این روزها که میگذرد آنچنان فرض گرفتن را یاد گرفته ام که شما هم باورتان نمیشود. اما میدانی. فرض گرفتن دو عدد سیب کجا و فرض گرفتن او را داشتن کجا؟

فرض گرفتن یعنی که او را داشته باشم ، در حالی که به شدت هر چه تمام تر ندارم اش . . .

  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • دوشنبه ۲۳ فروردين ۹۵

    تکثیر

    هر روز از هر خیابانی که می گذرم هستی
    کنار دکه ی روزنامه فروشی
    پشت فرمان ماشین ها
    توی عابرپیاده
    پشت پیشخوان مغازه ها
    جای همه ی آدمهای دنیا تو را می بینم ..
    چه درد ایست عاشقی 
    هر چه بیشتر زور میزنم فراموشت کنم ..
    بیشتر تکثیر می شوی ..
  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • جمعه ۲۰ فروردين ۹۵

    خیال تو ...

    چه تکراری شده

    از بس ز خود پرسیده ام من این معما را

    که سهمم چیست؟

    که سهم من از این دنیای رنگارنگ

    از این دل دادن و دلبستن و دلکندن و دلدادگی هایم کدامین است؟

    عشق تو؟

    وصال تو؟

    خیال تو؟

    صدای زخمه های ساز در دست نگار تو؟

    وجود تو؟

    نمی دانم!

    نمی دانم همین اندازه می دانم

    وصالت را

    وصالت را که در خوابم نمی بینم!

    وجودت را نمی دانم! نمی خواهم!

    خیال تو....

    خیال تو.....

    شاید سهم من اینست...

  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • دوشنبه ۱۶ فروردين ۹۵

    عشق حس خوشایندی است

    این را توی کله ات فرو کن که زن ها با مردی که دوستش دارند ازدواج نمی کنند.زن وقتی دید کارد به استخوان رسیده و لازم است برای آینده اش یکی را انتخاب بکند،آن وقت می گردد و مردی را پیدا می کند که حدس می زند پدر خوب و شوهر خوبی از آب در می آید و می شود بهش تکیه کرد.فهمیدی؟وگرنه عشق حس خوشایندی است که امروز هست و فردا نیست.


    ملت عشق/الیف شافاک


  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • يكشنبه ۱۵ فروردين ۹۵