سیلاک

**در زبان گیلکی سیلاک یعنی باران شدید **

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

دلم میخواست کسی باشد که مرا " بلد" باشد

دلم میخواست کسی باشد که مرا " بلد" باشد .

بلد بودن مهم تر از عاشق بودن 

یا حتی دوست داشتن است. .

کسی که تو را " بلد " باشد ،

با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید ،

میداند کی سکوت کند ،

کی دزدکی نگاهت کند ،

کی سرت داد بزند ،

و کی در اوج عصبانیت،

محکم در آغوشت بگیرد . .

کاش کسی باشد ،

که مرا " بلد " باشد..

 

 
  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۵

    میوه های آرزو رسیدنی است ...

    امشب این پلنگ

    چشم هایش از سکوت

    خط و خالش از غرور

    قلب سرخ و وحشی اش

    مثل شر و مثل شور

    **
    توی سینه ام نشسته است
    یک پلنگ سر به تو
    سرزمین او کجاست؟ 
    کوه و جنگل و درخت ، کو؟
    این قفس چقدر کوچک است
    جا برای این پلنگ نیست
    او که مثل کبک، خانه اش 
    زیر برف و کنج تخته سنگ نیست
    پنجه می کشد به این قفس 
    رو نمی دهد به هیچ کس
    او پر از دویدن است
    آرزوی او 
    رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است

    **
    آی با توام ، نگاه کن 
    امشب این پلنگ 
    از دل شب، این شب سیاه
    جست می زند
    روی قله سپید ماه!

    میو ه های آرزو، رسیدنی ست..


    **

    تو چه ساده ای و من ، چه سخت
    تو پرنده ای و من ، درخت.
    آسمان همیشه مال توست
    ابر، زیر بال توست
    من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
    تو به موقع می رسی و من،
    سال هاست دیر کرده ام.

    ***
    خوش به حال تو که می پری!
    راستی چرا
    دوست قدیمی ات _ درخت را _
    با خودت نمی بری؟

    ***
    فکر می کنم 
    توی آسمان
    جا برای یک درخت هست.
    هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را 
    روی ما نبست.
    یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
    یا مرا ببر
    توی آسمان آبی ات بکار.

    ***
    خواب دیده ام
    دست های من 
    آشیانه تو می شود.
    قطره قطره قلب کوچکم
    آب و دانه تو می شود.
    میوه ام:
    سیب سرخ آفتاب.
    برگ های تازه ام:
    ورق ورق
    نور ناب.

    ***
    خواب دیده ام
    شب، ستاره ها
    از تمام شاخه های من
    تاب می خورند.
    ریشه های تشنه ام
    توی حوض خانه خدا
    آب می خورند.

    ***
    من همیشه 
    خواب دیده ام، ولی ...
    راستی ، هیچ فکر کرده ای
    یک درخت 
    توی باغ آسمان
    چقدر دیدنی ست!
    ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
    میوه های آرزو، ولی 
    رسیدنی ست..

    عرفان نظر آهاری

  • ۳ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • يكشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۵

    چیزهای به دردبخور را نباید به گور برد !

    دلم میخواست 

    می شد مثل اعضا بدن 

    احساس را هم اهدا کرد !

    اصلاً هر کسی 

    هر چیز به درد بخوری که دارد را باید اهدا کند 

    وصیت می کردم 

    احساسم را قسمت کنند 

    میان هزار زن 

    هزار زن 

    با دستانی سرد

    و نگاهی بی روح 

    زنانی که طعم عشق نچشانده اند 

    که دلشان هرگز نتپیده

    که نگاهی هوش از سرشان نبرده

    و

    طعم گس دلتنگی نچشیده اند 

    اصلاً می دانی  

    چیزهای به دردبخور را نباید به گور برد !

    باید بخشید و زندگی ها را نجات داد ...

     

     
  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۵

    دوستت دارم ..

  • ۳ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • شنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۵

    عشق را از اول اشتباه یادمان دادند...

    عشق را به ما اشتباه فهماندند...

    هیچ کس به ما نگفت؛

    عشق دور بازو و دور کمر و سایز جاهای مشخص نیست...

    هیچ کس نبود به ما بگویید با کسی باش که با او خوشحالی،

    نه کسی که تو را مهمانی آن چنانی میبرد و هر روز ماشینش را عوض میکند و لباس مارک دار میپوشد...

    عشق را اشتباه یادمان دادند و ماهم اشتباه یاد گرفتیم...

    اسم هر هوس،

    هر جا به جایی هورمون را عشق گذاشتیم...

    کسی را که دوست داشتیم

     و حاضر نبود تنش را به ما بسپارد فروختیم به  خودشان بدشان می آمده که کوبیدند و از نو ساختند...

    پسری را که هر روز با شاخه گل می آمد

     و عشق میریخت توی نگاهمان را فروختیم

     به این مثلا مرد های آمپولی ،

    که تا یک بهتر از ما را میبینند دل و دینشان بر باد میرود...

    عشق را اشتباه فهمیدیم

    عشق رل زدن و تتو کردن اسمش روی سر و صورت

     و هر روز عکس دو نفره گرفتن و کلی قربان صدقه مجازی رفتن نیست...

    عشق یعنی

    تا مریض شد،

    تا بی پول شد،

    تا حوصله نداشت به خودش برسد،

    تا چاق یا لاغر شد،

    تا زبانم لال تصادف کرد و طوریش شد

    دستش را بگیری زل بزنی توی چشم هایش و بگویی

    ببین باهم همه چیز را درست میکنیم...

    عشق را از اول اشتباه یادمان دادند...

     
     
  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • جمعه ۱۰ ارديبهشت ۹۵

    می ترسم ...

    می ترسم روزی برسد 

    که دیگر 

    دوستت نداشته باشم !!

     

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • چهارشنبه ۸ ارديبهشت ۹۵

    تنهایی هایم را با تو دوست دارم..

    تنهایی هایم را با تو دوست دارم.
    زمانی که در جنگل های شمال روی میز چوبی به یادت علامتی گذاشتم .
    زمانی که کلافی به رنگ تو خریدم و تمام عشقم را در تار و پودش نشاندم .
    زمانی که برای شنیدن یک لحظه صدایت انتظار را از اشک هایم سرازیر میکردم .
    زمانی که ایستادنت را تا مه شدن نگاهت تصویر قلبم ساختم .
    زمانی که بعد از ساعت ها لبریز از شوق دیدارت مرا ندیده گذشتی .
    زمانی که پشت در های بسته لذت صدای آمدنت را از دست نمی دادم .
    زمانی که به یادت عطر گل یاس را در خاطرم می چرخاندم .
    زمانی که در دانشگاه قلبم همه ی من شد و تو در آن می تپیدی . 
    زمانی که با تو قدم می زدم اما تو نبودی .
    تنهایی هایم را با تو دوست دارم..

     

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • چهارشنبه ۱ ارديبهشت ۹۵