سیلاک

**در زبان گیلکی سیلاک یعنی باران شدید **

۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

من عادت کرده ام

من

عادت کرده ام 

هر صبح

قبل از باز شدن چشم هایم

دوستت داشته باشم

و برایم مهم نباشد که تو

در کجای این شهر شلوغ

به فراموش کردنم مشغول هستی...

مینا آقازاده


  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • شنبه ۲۶ دی ۹۴

    آدمهای معمولی

    بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست ..

    امّــا آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست، اقیــــانــــوس محبّـــت است.

    بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست ،

    امّـا سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی ..

    بعضیها قد و قامتشان معمولیست 

    امّـا حضورشان تپش قلب می آورد

    بعضیها خیلی معمولی هستند

    امّـا همین معمولی بودنشان ، است که در کنارشان به ارامش میرسی

    فقط آرامش مهم است.

    ثروت،شهرت،زیبایی و جمال... همه عادی میشوند

    فقط قلب آدم هاست که اهمیت دارد...

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • سه شنبه ۲۲ دی ۹۴

    عشق اول ..

    هیچکس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم، عشق سوم، اینها بی معنی است. فقط رفت و آمد است. افت و خیز است. معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق..


  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • دوشنبه ۲۱ دی ۹۴

    میخواهم دوستت نداشته باشم

    میخواهم دوستت نداشته باشم

    اما

    نمیتوانم . . .

    و این تنها جاییست 

    که

    خواستن

    توانستن 

    نیست . . .

  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • يكشنبه ۲۰ دی ۹۴

    مقصد

    ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﺠﺎﺩﻟﻪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺩﯾﺎﻧﺖ ﯾﺎ ﺑﯽ ﺩﯾﻨﯽﺁﺩﻣﻬﺎ 

    ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﺪ،

    ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺍﺳﺖ،

    ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻧﺞ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﯽﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﺎﺩ ﺍﺳﺖ...

    ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﻭ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﻭ ﮔﯿﺎﻩ ﺭﺍ ﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ، ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻣﯽﺩﺍﺭﺩ ،

    "ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﺳﺖ "

    ﺍﺯ ﻫﺮ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ....

  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • سه شنبه ۱۵ دی ۹۴

    سرکوب

    گاهی به خواستن نیست...

    وقتی چیزی قرار نباشه اتفاق بیفته، حتی از دست سرنوشت هم کاری برنمیاد. 

    گاهی کوه به کوه که نه، آدم به آدم هم نمی رسه.

    کنار هم پیر شدن، با کنار ایستادن و پیر شدن یکی دیگه رو دیدن، خیلی فرق داره...

    بی رحم ترین شکل زندگی اینه که، یه نفر رو تووی خودت سرکوب کنی.

  • ۶ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • سه شنبه ۱۵ دی ۹۴

    اگر لیلی نبود زمین من همیشه سرد بود

    فصل ۱: لیلی خودش را به آتش کشید

    خدا گفت : زمین سرد است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

    لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت

    سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد . لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش.

    لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا کرد. لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد.

    لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد.

    مجنون سر رسید.مجنون آتش هیزم لیلی شد.اتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد.

    خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سرد بود.

    فصل۲ : لیلی تشنه تر شد

    لیلی گفت: امانتی ام زیادی داغ است.زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد.امنتی راپس می گیری؟

    خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم ،خاکسترت را پس می گیرم. لیلی گفت : کاش مادر می شدم،مجنون بچه اش را بغل می کرد.

    خدا گفت: مادری بهانه ی عاشقی است.بهانه ی سوختن،تو بی بهانه عاشقی، توبی بهانه می سوزی.

    لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده ، بی تاب ، بی تب . خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...

    لیلی گفت: پایان غصه ام زیادی غم انگیز است.مرگ من ، مرگ مجنون، پایان قصه ام را عوض می کنی؟

    خدا گفت: پایان قصه ات اشک است.اشک دریاست. دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب . پایانی ازین قشنگتر بلدی؟

    لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.   خدا خندید..

    عرفان نظر آهاری

  • ۴ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • دوشنبه ۱۴ دی ۹۴

    از تو

    "قلم "شدم بنویسم

    ترانه ای

     از تو.....

    کنار خستگی ام

    "عاشقانه ای"

     از تو..

    دوباره یک "غزل" و

    رنگ ساده ای

     از "شعر"

    برای "بی کسی" ام

    با "بهانه" ای

    از تو..

  • ۵ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • سیلاک
    • سه شنبه ۸ دی ۹۴

    ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ

    ﺧﺐ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟ 

    ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ

    ﯾﮑﯽ ﻣﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟

    ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﺮ ﺑﻼﯾﯽ ﺳﺮﺕ ﺁﻣﺪ،ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﯾﺪ...

     

    ﺍﯾﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﻣﺎﻥ ﺑﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ

    ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ

    ﻋﺸﻖ ﻣﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺻﺪﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭﻧﯿﺎﻣﺪ...

     

    ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ، ﺳﺮ ﺧﺎﮎ، ﻭﺳﻂ ﺳﺎﻟﻦ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺍﻣﺎﻡ ..

    ﺑﺠﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔِﻞ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﭼﻨﮓ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﮑﺸﯿﻢ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﺑﺸﮑﻨﯿﻢ ﺗﺎ 

    ﻧﺸﮑﻨﺪ،ﻧﺮﻭﺩ، ﺑﻤﺎﻧﺪ، ﻫﯽ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ . 

     

    ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯾﻢ..

    ﻭ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻮﺭﺕ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﯾﻢ . 

    ﻣﺜﻞ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﯿﻢ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺎ ﺑﺮﻭﻧﺪ،

    ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ، 

    ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ، 

    ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ... 

  • ۷ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • سیلاک
    • شنبه ۵ دی ۹۴